امروز ۱۸ خرداد, ۱۴۰۵ ۲۱:۵۹

بهترین مطالب اقتصادی اجتماعی سلامتی با آی آی شاپ

داستانهای کوتاه و آموزنده

*
پیله پروانه* *


🌺〰️➰〰️➖➖***🔔
مردی پیله‌ پروانه‌ای یافت. روزی روزنه‌ کوچکی روی پیله باز شد. مرد نشست و ساعت‌ها شاهد تقلای پروانه‌ای شد که می‌خواست با زور بدنش را از آن روزنه‌ی کوچک بیرون بکشد. ناگهان پروانه بی‌حرکت شد طوری که انگار در آن روزنه گیر افتاده است. مرد تصمیم گرفت به او کمک کند. پس با کمک قیچی روزنه‌ی روی پیله را شکافت. پروانه به آسانی از پیله جدا شد گرچه بدنش متورم و بال‌هایش کوچک و چروکیده بود.

مرد هیچ فکری در این‌باره نکرد و فقط به انتظار نشست تا بال‌های پروانه بزرگ شوند، اما این اتفاق نیفتاد. پروانه دیگر قادر به پرواز نبود و با همان بال‌های کوچک و بدن متورم روی زمین می‌خزید.

مرد باوجود قلب مهربانی که داشت نمی‌دانست پیله با وجود محدودیت‌هایی که برای پروانه ایجاد می‌کند و او را وامی‌دارد برای بیرون آمدن از یک روزنه‌ کوچک تلاش کند درواقع حکمت خداست تا مایع درون بدن پروانه از طریق تقلا و فشار او به بال‌هایش منتقل شده و آن‌ها را برای پرواز آماده کند.

پند اخلاقی داستان: «تلاش‌های ما در زندگی سبب افزایش قدرت و توانایی ما خواهند شد. رشد و قوی ترشدن در گروی تلاش کردن است؛ بنابراین رویارویی با چالش‌ها به تنهایی و بدون کمک جستن از دیگران مهم است.
➖〰️➖➖〰️➖〰️➖〰️
👈این پست رو دست به دست کن تا برسه بدست کسی که بهش نیاز داره.

#داستانآموزنده #داستانکوتاه
✾〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️

داستان اشک و شادی


🌺〰➰〰➖➖➖➖➖**🔔
مرد ثروتمندی همراه هشت پسر و دخترش و نوه هایش در یک باغ زندگی می کرد و با اینکه همه چیز داشت نگران فرزندان و نوه هایش بود که بخاطر ثروت او هیچ کدام کار نمی کردند و زحمت نمی کشیدند.

یک روز مرد ثروتمند فکری به سرش زد و ……

فردا صبح هر کدام از پسرها و دخترها و عروسها و دامادها و نوه ها که می خواستند از وسط جاده باغ بگذرند چشمشان به تخته سنگ بزرگی افتاد که راه عبور و مرور آنها را سخت کرده بود اما آنها که نمی دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد آنها را نگاه می کند بدون اینکه به خودشان زحمت بدهند که لااقل سنگ را از سر راه بقیه اعضای خانواده بردارند از کنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشید داشت کم کم غروب می کرد و مرد ثروتمند از دیدن آن صحنه ها سخت ناراحت شده بود که ناگهان متوجه شد پیر مرد خدمتکار در حالی که لوازم زیادی در دست داشت همین که به تخته سنگ رسید لوازمش را پایین گذاشت و به هر سختی بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور کرد و……که در همان لحظه چشمش به یک کیسه پر از صد دلاری افتاد پیرمرد باغبان داخل کیسه را نگاه کرد تا صاحبش را پیدا کند که یادداشتی را وسط بسته های صد دلاری دید که نوشته شده بود :

هر سد و مانعی که سر راهتان باشد می تواند مسیر زندگیتان را تغییر بدهد به شرط آنکه سعی کنید آن مانع را از سر راهتان بردارید!

پیرمرد باغبان خوشحال بود اما پیرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشک می ریخت
➖〰➖➖〰➖〰➖〰
👈این پست رو دست به دست کن تا برسه بدست کسی که بهش نیاز داره.

#داستانآموزنده #داستانکوتاه
✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰


جیب خالی (داستان واقعی)

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖
دوستی  تعریف می‌کرد اتومبیل همکار او در جاده واشر سرسیلندر می‌سوزاند. امداد خودرو برای ۵۰ کیلومتر حمل ماشین ۱۱ میلیون طلب می‌کند و تعمیرکار بیش از ۶۰ میلیون. آن مرد با نگاهی به موجودی حساب و قیمتِ آهن‌پاره درِ ماشین را می‌بندد و آن را همان‌جا در جاده رها می‌کند. این رها کردن، نمادی از بریدن از تمام دلبستگی‌هایی است که نگهداری‌شان از خودشان گران‌تر تمام می‌شود.
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

اقتصادی #معیشت #گرانی  #داستان_واقعی

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰

☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

چرا سامانه ایران‌خودرو از دسترس خارج و ظرفیت فروش تکمیل شد؟داستان واقعی و قابل تامل

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔
؛ . 
بنا بر اطلاعیه شرکت خودرو سازی ملی ایران خودرو دو طرح فروش برای ۱۶ اردیبهشت و ۱۷ اردیبهشت اجرا شده اند که ساعت ثبت نامی هر دو طرح (که اولی طرح جوانی جمعیت و خودرو های فرسوده بوده است و دومی طرح فروش عادی ) ساعت ۹ صبح بوده است لذا متقاضیان از ساعت ۹ صبح از طریق کافی نت ها، دفاتر پیش خوان، نمایندگی ها (آن هم با شرط انکه در صورت ثبت نام مبالغی در بازه های متغییر ۷۰ تا چند صد میلیون دریافت کنند) و اینترنت شخصی اقدام نموده اند و از لحظه اول با انواع مختلف ارور و مشکلات در سایت مواجه شده اند بنابر گزارشات موثق هیچ مکان و شخص معتبری در شهر کرمان موفق به ثبت نام در طرح مادران نشده اند و پس از ساعتی نیز سایت بسته و اعلام شد که ظرفیت تکمیل شده است امروز پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت نیز در طرح فروش عادی تا ساعت ۸.۵۰ صبح سایت درست بود و بعد وارد بروزسانی شد و دیگر ورود به سایت تبدیل به یک رویا شد و انواع ارور شروع شد و طبق پیگیری های فراوان باز هم هیچ یک از کافی نت ها ،دفاتر پیش خوان ها ، نمایندگی ها و حتی دارندگان اینترنت پرو (که خداروشکر مسئولین زحمت کش در حال مقابله با این پدیده تبعیض امیز هستند ) نیز نتوانسته اند ثبت نام کنند در همین لحظه یعنی ساعت ۱۰.۲۴ سایت نوشته به علت استقبال زیاد و در صورت وجود ظرفیت سایت مجددا باز میشود ولی با اینحال همچنان سایت از دسترس خارج است، لیکن سوال اینجاست که این چگونه طرحی برای خدمت رسانی به مردمی است که در تمام سختی ها و مشکلات صبوری کرده اند؟ چه کسانی قابلیت ورود به سایت دارند؟ اگر قرار است که کسی نتواند وارد سامانه شود هدف از ایجاد طرح فروش چیست؟ خودرو ها به چه اشخاصی فروخته میشوند؟ چرا برای طرحی که حق ملت است باید مبالغ کلانی به کافی نت ها و دفاتر پیش خوان برای ثبت نام داد و جالب‌تر انکه چرا نمایندگی‌ها خود اشخاص را برای ثبت نام به افرادی معرفی می‌کنند که مبالغ بالایی برای ثبت نام در سایت دریافت می‌کنند؟

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

ایرانخودرو #ثبتنامخودرو #رانت

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰

☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

نگاه مثبت (داستان کوتاه)

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔
؛ . 
یکی از استادهای دانشگاه تعریف می‌کرد
چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم
سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می‌شد
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت کناری می‌نشست و نامش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو به ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به نام فیلیپ بود
پرسیدم فیلیپ رو می‌شناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه
گفتم نمی‌دونم کیو میگی؟
گفت همون پسر خوش‌تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه
گفتم نمی‌دونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم
بازم نفهمیدم منظورش کی بود
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می‌شینه
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی کنه… چقدر خوبه مثبت دیدن
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟
حتما سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم
چقدر عالی میشه اگه ویژگی‌های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی کنیم

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

نگاهمثبت #داستانکوتاه

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰

☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان طناب فیل (باور)

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

طناب فیل (باور)


مردی درحال عبور از کنار قرارگاه فیل‌ها بود که متوجه شد فیل‌ها داخل قفس نگهداری نمی‌شوند و زنجیری به پای‌شان وصل نیست. تنها چیزی که جلوی فرار آن‌ها از قرارگاه را گرفته بود یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهایشان وصل بود. مرد به فیل‌ها خیره نگاه می‌کرد و بسیار در تعجب بود که چرا فیل‌ها از قدرت‌شان برای پاره کردن آن طناب نحیف و فرار استفاده نمی‌کنند. پاره کردن آن طناب برای آن‌ها کار آسانی بود، اما اثری از چنین تلاشی در آن‌ها دیده نمی‌شد.

مرد کنجکاو که در پی یافتن دلیل بود از یک مربی در همان نزدیکی دلیل فرار نکردن فیل‌ها را جویا شد. مربی در جواب گفت:

«وقتی فیل‌ها خیلی جوان و کوچک هستند طنابی درست به همین اندازه به پای آن‌ها می‌بندیم که برای نگه‌داشتن آن‌ها در آن سن کافیست. به مرور که بزرگ می‌شوند به این باور عادت می‌کنند که توان فرار کردن ندارند. باورشان اینست که طناب هنوز می‌تواند آن‌ها را نگه دارد، به همین دلیل هرگز برای پاره کردن آن تلاش نمی‌کنند.»

تنها دلیلی که نمی‌گذاشت فیل‌ها برای پاره کردن طناب و رهایی تلاش کنند این بود که به مرور زمان به این باور عادت کرده بودند که فرار غیرممکن است.

پند اخلاقی داستان: «مهم نیست در زندگی تا چه اندازه با موانع روبه‌رو می‌شوید، همیشه با این باور مقابل آن‌ها بایستید که غیرممکن وجود ندارد تا به چیزی که می‌خواهید برسید. مهم‌ترین گام رسیدن به هدف اینست که به موفقیت ایمان داشته باشید.»
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

انگیزشی #باور #رسیدنبهاهداف

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰

☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان درخت مقدس


🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود.
خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.
ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستلنکوتاه #داستانآموزنده

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
     
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان کوتاه خوشگل ترین دختر !

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔
       روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .
پدرباخوشحالی گفت :بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت:
ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند
پسر حیرت زده جواب داد :امکان نداردپدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما…..
پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید
ماجرارابراب افسرپلیس تعریف کردند.افسردستورداددختررااحضارکنندتاازخوداوبپرسندکه میخواهد با کدامیک ازاین دوازدواج کندافسرپلیس بادیدن دخترشیفته جمال ومحودلربایی اوشد وگفت :این دختر مناسب شمانیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است واین بارسه نفری باهم درگیرشدند وبرای حل مشکل نزدوزیررفتند وزیربادیدن دخترگفت :اوباید باوزیری مثل من ازدواج کند …..و…..قضیه ادامه پیداکرد تا رسید با شخص امیر امیرنیز مانند بقیه گفت:این دخترفقط بامن ازدواج میکند…
بحث ومشاجره بالاگرفت تااینکه دخترجلوآمدوگفت :راه حل مسئله نزدمن است .من میدوم وشما نیز پشت سرمن بدوید اولین کسی که بتواند مرابگیرد بااوازدواج خواهم کرد.
…..وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ افسرپلیس ؛ وزیر وامیر بدنبال او………
ناگهان …هرپنج نفر باهم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند
دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کردوگفت:آیا میدانید من کیستم
؟!!
من دنیا هستم !!
من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوندوبرای بدست آوردنم باهم رقابت میکنند ودرراه رسیدن به من ازدینشان غافل میشوندتازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #دخترخوشگل #دلبستگی_دنیا

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
      
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان جالب دو برادر!
🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖

🔔
می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.
منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.
چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.
چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود.
در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد.
چون زرگر این را می بیند می‌گوید:
ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی ي زاهد هستند…

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #داستانآموزنده

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop @iishopi               
🌎  https://iishop.ir         
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان خیانت به همسر(یار زیبا یا یاور زیبا؟) بر اساس واقعیت

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

موقعی که تازه جوان شدم و خیال
ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و باحجابی ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل می‌شناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.
مدتی گذشت و کسی که به دنبالش می‌گشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانه‌اش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما نه باحجاب بود و نه باایمان.
عاشق او بودم و هرکاری برایش می‌کردم. وقتی گفت باید خانه‌مان در محله‌های بالاشهر باشد قبول کردم. گفت می‌خواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیش‌تر تغییر می‌کرد.
او دیگر بهانه‌گیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر می‌کرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار می‌کشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشق‌اش به هم کلاسی‌اش این درخواست را کرده است. می‌گفت به درد هم نمی‌خوریم. من را بی‌سواد و لاغر می‌دانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانه‌ام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچه‌مان و خودم به او التماس کردم که حرف از جدایی‌مان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …
حالا معلوم شد که مادر می‌خواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا می‌خواهد یار دیگری شود.

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #خیانت #همسرزیبا #یاور_زیبا

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop @iishopi                    
🌎  https://iishop.ir         
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان کوتاه نادرشاه افشار و باغبان


🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: پادشاه فرق من با وزیرت چیست؟ من باید این‌گونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی می‌کند و از روزگارش لذت می‌برد.
نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هر دو آمدند. نادر شاه گفت: در گوشه باغ گربه‌ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده.
هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند.
ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربه‌ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده.
سپس نوبت به وزیر رسید. وی برگه‌ای باز کرد و از روی نوشته‌هایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است؛ نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است. بچه گربه ماده، خاکستری رنگ است. حدوداً یک‌ماهه هستند. من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه غذاها را به مادر گربه‌ها می‌دهد و این‌گونه بچه گربه‌ها از شیر مادرشان تغذیه می‌کنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل‌ساز شود.
نادر شاه رو به باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده‌ای و ایشان وزیر.

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #داستانآموزنده #وزیر_نادرشاه

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop @iishopi
🌎 https://iishop.ir
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان کوتاه(کسی را با انگشت نشانه نگیرید)

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

مردی به پدر همسرش گفت دیگران شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند، ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟
پدر با لبخند پاسخ داد: هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.
همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند…
 

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #روابطزناشویی

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop @iishopi             
🌎  https://iishop.ir          
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان کوتاه عشق ابدی

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان، روبه‌روی او، چشم از گل‌ها بر نمی‌داشت.
وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:
می دانم از این گل‌ها خوشت آمده است.
به زنم می‌گویم که دادم‌شان به تو.
گمانم او هم خوشحال می‌شود.
دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏‌های اتوبوس پایین می‌رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می‌شد!“

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #عشقابدی

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop @iishopi
🌎 https://iishop.ir
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان حضرت داوود و بیوه زن

🌺〰➰〰➖➖**➖➖➖➖🔔

داوود و بیوه‌زن
زنی به حضور حضرت داوود آمد و گفت: ای پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
داوود فرمود: خداوند عادلی است که هرگز ظلم نمی‌کند؛ سپس فرمود: مگر چه حادثه‌ای برای تو رخ داده است که این سؤال را می‌کنی؟
زن گفت: من بیوه‌زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگی می‌کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه‌ای گذاشته بودم و به طرف بازار می‌بردم تا بفروشم و با پول آن غذای کودکانم را تهیه سازم. ناگهان پرنده‌ای آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزی ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم.
هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد. ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پول‌ها را به مستحقش بدهید.
حضرت داوود از آنها پرسید: علت این که شما دسته‌جمعی این مبلغ را به اینجا آورده‌اید چیست؟
عرض کردند: ما سوار کشتی بودیم، طوفانی برخاست، کشتی آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم. ناگهان پرنده‌ای دیدیم، پارچه سرخ بسته‌ای به سوی ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتی را محکم بستیم و کشتی بی خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده‌ایم تا هر که را بخواهی، به او صدقه بدهی.
حضرت داوود به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا برای تو هدیه می‌فرستد، ولی تو او را ظالم می‌خوانی؟
سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود: این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاه‌تر از دیگران است.

کانال آی آی شاپ

گروه آی آی شاپ

وبسایت آی آی شاپ
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

بیوهزن #داستان #داستانکوتاه #داستان_آموزنده #حکمت

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop
🌎 https://iishop.ir
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰 m

داستان لبخند به خدا


🌺〰➰〰➖➖**➖➖➖➖🔔
**
لبخند به خدا


”دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختربچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود.
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!
یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!“
.😀😋
کانال آی آی شاپ
گروه آی آی شاپ
وبسایت آی آی شاپ
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستان #لبخندبهخدا #آموزنده

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop                                           
🌎  https://iishop.ir          
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان خلیفه و مرد بخت‌برگشته(کلید ثروت)

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔
**
خلیفه و مرد بخت‌برگشته
روزی روزگاری، خلیفه هارون‌الرشید در باغ کاخ خود قدم می‌زد و در اندیشه امور کشور بود. او همیشه به نیک‌بختی و سرنوشت خود می‌اندیشید و شکرگزار بود. روزی، حین اینکه در باغ قدم می‌زد، پیرمردی ژنده‌پوش را دید که در کنار دیوار باغ نشسته و آهی از دل برمی‌آورد. کنجکاو شد و از او پرسید: «ای پیرمرد، چرا این‌گونه غمگینی؟»

پیرمرد که نمی‌دانست با خلیفه سخن می‌گوید، نگاهی به او انداخت و گفت: «ای مرد غریبه، زندگی من سراسر بدبختی و سیاه‌روزی است. هر کاری کرده‌ام، بخت به من یاری نکرده است. از جوانی تابه‌حال هرچه تلاش کرده‌ام، همواره به فقر و تنگ‌دستی دچار بوده‌ام.»

خلیفه که از شنیدن این سخنان متأثر شده بود، تصمیم گرفت به پیرمرد کمک کند و او را از این فقر نجات دهد. به پیرمرد گفت: «ناراحت نباش! اگر قول بدهی که از کمک من به کسی چیزی نگویی، تو را ثروتمند خواهم کرد.» پیرمرد با خوشحالی قبول کرد و خلیفه نیز مقدار زیادی طلا و جواهر به او بخشید.

چند ماه بعد، خلیفه دوباره به فکر پیرمرد افتاد و کنجکاو شد که ببیند حال او چگونه است. با لباسی مبدل به محله پیرمرد رفت و او را دید که باز هم لباس‌های کهنه بر تن دارد و آه‌وناله می‌کند. خلیفه از او پرسید: «ای مرد، مگر تو همان کسی نیستی که چند ماه پیش ثروتی به تو داده شد؟ چه بر سرت آمده؟»

پیرمرد که متوجه نشده بود این مرد همان خلیفه است، سری تکان داد و گفت: «بله، چندی پیش مردی بخشنده به من کمک کرد؛ اما این ثروت دوام نیاورد. نمی‌دانم چه سرنوشتی مرا دنبال می‌کند که هرچه می‌کنم، نتیجه‌ای نمی‌گیرم.»

خلیفه بار دیگر به او کمک کرد و این بار حتی ثروتی بیشتر به او داد؛ اما باز هم پس‌از مدتی، وقتی که او را دید، دریافت پیرمرد دوباره همه چیز را از دست داده است.

خلیفه که از این وضع شگفت‌زده شده بود، تصمیم گرفت ببیند علت بدبیاری‌های پیرمرد چیست. پس شبانه او را دنبال کرد و به چشم خود دید که پیرمرد هرچه از ثروت و مال به دست می‌آورد، به دوستان و آشنایان بی‌دقت می‌بخشد. از روی سادگی و اعتماد، آن‌ها را در قمار از دست می‌دهد و به زندگی ناپایدار خود ادامه می‌دهد.

صبح روز بعد، خلیفه به او نزدیک شد و گفت: «ای پیرمرد، هرچه تو را ثروتمند می‌کنم، به‌سبب رفتارها و تصمیم‌های اشتباه، دوباره به فقر بازمی‌گردی. اگر می‌خواهی بخت به تو روی بیاورد، باید از خود و رفتارت آغاز کنی و آموختن را جدی بگیری.»

پیرمرد از این سخنان پند گرفت و تصمیم به تغییر روش زندگی خود گرفت. او به‌جای اتکا به بخت و کمک دیگران، در کار خود دقت بیشتری به خرج داد و به‌زودی توانست زندگی بهتری برای خود بسازد.😀😋

کانال آی آی شاپ
گروه آی آی شاپ
وبسایت آی آی شاپ
〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستانکوتاه #داستانآموزنده #داستان #کلید_ثروت

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop
🌎 https://iishop.ir
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان ملانصرالدین و دیگ آب جوش

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

روزی ملانصرالدین با رفقا در شب به کوه بودند و هوا بسیار سرد بود دوستان به ملا گفتند: اگر یک شب در اینجا بدون آتش خوابیدی و سرما را تحمل کردی ما به تو سور می‌دهیم اما اگر نتوانستی شب را بخوابی باید یک نهار مفصل ما را میهمان کنی.
ملا پذیرفت که شب را بدون آتش در آنجا بخوابد و هرجور که شد سرما را تحمل کرد و صبح نزد رفقا رفت و گفت: من شرط را بردم باید به من سور بدهید
آنها گفتند: یعنی تو آن سرما را بدون هیچ آتشی تحمل کردی؟!!
ملا نصرالدین گفت:بله
رفقا گفتند: ملا ینی هیچ آتشی به تو نزدیک نبود؟
ملا نصرالدین گفت: در چند کیلومتری من دهکده ای بود و خانه ای دیده میشد که یک شمع درآن خانه روشن بود…
دوستان گفتند: ملا شرط را باختی همان یک دانه شمع تو را گرم نگه داشته، باید نهار را فراهم کنی ملا بدون هیچ چانه ای شرط را پذیرفت و قبول کرد
فردا که شد میهمان ها آمدند ولی خبری از غذا نبود به ملا گفتند: پس نهار کو؟!!
ملا گفت صبر کنید تا آب جوش بیاید تا نهار فرا هم شود. یک ساعت گذشت
دوستان گفتند: ملا نهار چه شد، ملا باز بهانه ی جوش نیامدن آب را گرفت همینطور ساعت ها می گذشت و خبری از نهار نبود و ملا هم هی میگفت:دآب جوش نیامده، از آخر صبر رفقا تمام شد و به آشپز خانه آمدند و ببینند این چه آبی است که جوش نمی آید. وقتی به آشپز خانه آمدند دیدند ملا دیگ را به سقف آویزان کرده و زیرش یک شمع نهاده
دوستان گفتند: ملا با یک شمع ازین فاصله که دیگ آب جوش نمی آید!!!!!!!
ملا گفت: اگر شمعی مرا از کیلو متری گرم نگه می دارد پس باید این  شمع هم بتواند آب این دیگ را به جوش آورد
پس بنشینید تا آب جوش بیاید.
دوستان خجل زده شدند و با شکم گرسنه از خانه ی ملا بیرون رفتند.

کانال آی آی شاپ
گروه آی آی شاپ
وبسایت آی آی شاپ

〰➖〰➖➖〰➖〰➖〰

داستان #ملانصرالدین #آموزنده

✾〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop                                 
🌎  https://iishop.ir          
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

داستان کوتاه “زنگوله‌ای بر گردن”

🌺〰➰〰➖➖➖➖➖➖🔔

می‌گویند؛
“آقا محمد خان قاجار” علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک “روباه می‌تاخته،” بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، “زنگوله‌ای آویزان” می‌کرده و آخر ر‌هایش می‌کرده.

تا اینجا ظاهراً مشکلی نیست.
البته که روباه بسار دَویده، وحشت کرده، اما زنده ا‌ست؛ هم جانش را دارد، هم دُمش و هم پوستش.

“می‌ماند آن زنگوله!”

از این به بعد روباه هر جا که برود زنگوله توی گردنش صدا می‌کند!
دیگر نمی‌تواند “شکار” کند، چون صدای زنگوله، شکار را فراری می‌دهد.
بنابراین «گرسنه» می‌ماند.
صدای زنگوله، “جفتش” را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند.
از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌ را از او می‌گیرد.!

“این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد.
فکر و خیال رهایش نمی‌کند!”

زنگوله‌ای از “افکار منفی،” دور گردنش “قلاده”می‌کند.
بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست.
برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد،
آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای یک زنگوله!

  • راستی هر یک از ما چقدر اسیر این زنگوله هستیم.

〰➖〰➖〰➖〰➖〰➖〰

داستان_کوتاه #زنگوله

✾〰〰〰〰〰〰〰〰
🆔 @iishop                                           
🌎  https://iishop.ir             
☘💞💞💞☘🌼🌸〰〰〰〰

منبع :وب
https://iishop.ir/?p=3191

آی آی شاپ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لینک کوتاه پستhttps://iishop.ir/?p=3191لینک اشتراکگذاری پست

اطلاع از مطالب جدید OK No thanks